بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیا جونم...

به نام خدا... خوابیدی... با کلی غر غر.... قبلا هم گفته بودم که غر غر کردنتم دوست دارم آخه من عاششششششقتم....عاشق سرک کشیدنتم... وقتی چیزی توجهتو جلب میکنه خم میشی تا جای ممکن... که بفهمی چه خبره؟ کی کجا رفته؟؟؟کاری که باید با چهار دست و پا رفتن انجام بدی و نمیدیییییی عاشق بابای مهربونتم هستما... یه وقت بابایی فکر نکنه اونو یادم نیست... عزیزم... الهی دورت بگردم ... داری تو خواب میخندی... آخه تو چه خوابی میبینی که میخندی؟؟؟ خواب یه عالمه کنترل و گوشی؟؟؟ خواب توپ بازی مامان و بابا برای سرگرم کردن تو؟؟ خواب عروسک مورد علاقت(شیر تولو)... یا شاید خواب خاله جون... یا بابابزرگ...؟؟؟ آهاااااا فهمیدم خواب خوراکی  های خوشمزه؟؟؟ ...
23 بهمن 1390

دوران نقاهت

به نام خدا... بردیا جونم خدا رو شکر بهتری مادر... بعد از دوبار رفتن پیش آقای دکتر... وخوردن یه عالمه داروهای بدمزه وکلی غر غر ... دو روزه که مامانی باز مثل قبل با صدای آواز خوندن تو از خواب بیدار میشه... البته یه کم بد اخلاقی و باید همه جور ادا در بیارم تا شاید یه لبخند تحویل مامان بدی... لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست                              لختی بخند خنده ی گل زیباست دیشب داشتم وب گردی میکردم...  یه چیزی کشف کردم.... یه ویروسی هست به اسم روزئلا ...که بعد از چند روز تب بد...
17 بهمن 1390

جای خالی پدر بزرگ

به نام خدا.. بردیای عزیز تراز جونم.... دهم بهمن امسال... ششمین سالی بود که پدر بزرگ عزیز و مهربونت در بین ما نبود... خییییییلیا تا حالا گفتن که تو شبیه پدر بزرگ مرحومت هستی... حتما اگه زنده می بود تو رو خیلی دوست میداشت.... چون بچه بادومه... نوه مغز بادومه... اونم یه مغز شیرین مثل تو.... روحش شاد باشه... همیشه به یادشیم.... تو هم وقتی بزرگ شدی همیشه یه خوبی ازش یاد کن... ولی چقدر حیف... هزار بار افسوس که در بین مانیست .... ایشالله سایه مامان بزرگهای مهربون و بابا بزرگ سالسان سال بالای سرمون باشه... (به زودی درین مکان عکس بابا بزرگ مرحوم (دایی خودم)گذاشته خواهد شد........          ...
10 بهمن 1390

8 ماه پر از خوشبختی برای ما..

به نام خدا... عزیزکم ٨ ماهه که شدی قشنگترین خاطره ی  زندگی من و سعید... ازت ممنونم... روزای اولی که دنیا اومده بودی... فکر میکردم چقدر مونده تا ٧ یا ٨ ماهگیت...میدونستم که تو این دوران خیلی خوردنی میشی... ولی حالا میبینم مثل برق و باد گذشت... ولی خوشششششش گذشت(خدا رو شکر) ٨ ماهگیت مبارک نفسم.... نفسم.... یه نفسی پر از اکسیژن .... پر از عشق مادر و پسری... عاششششق مدل جدید خوابیدنتم.... وقتی مامان باید بشینه و تو دمر میخوابی رو سینه ی مامانی و هی با موها و صورت و گردن مامان بازی میکنی و منم همچنان لالایی مورد علاقت رو میخونم  تا لالا کنی...   اینطوری نفستو احساس میکنم.... وااااااااا...
5 بهمن 1390

چند تا عکس...

به نام خدا غرض گذاشتن چند تا عکس بود...در آخرین روزهای 7 ماهگی بردیا روزهایی که کته و ماهیچه و بیسکوئیت و خرما به لیست غذا های بردیا اضافه شدن ولی زیاد دوست نداره و بیشتر از غذای بزرگترا استقبال میکنه مثل آبگوشت پر چرب... خیار شور... ... آب خورش و بقیه خوراکیها این هفته ما تو این فکر بودیم که بردیا رو ببریم آتلیه ولی گفتیم کمی صبر کنیم تا دندونای مبارک ظاهر بشن.. . موهای همچون کمند پسرک هم جوونه بزنن... (آرزو بر جوانان عیب نیست) البته اخیرا یه سری از عکسای بردیا رو که حاصل تلاشهای اینجانب بود رو ظاهر کردیم... خاله ها ( بردیا فقط یه خاله داره ولی دختر عموهای مامانش و دخترای اون دختر عموها هم خاله محسوب میشن[پیدا کنید پرتغا...
29 دی 1390

سفر زمستونی...

به نام خدا... به خاطر تعطیلی روز شنبه تصمیم گرفتیم بریم به زادگاه مامان بزرگها و بابا بزرگهای بردیا... تا هم یه آب و هوایی عوض کنیم هم از طبیعت زمستونی همدان لذت ببریم... بار و بندیل  بردیا (شامل تمام لباسهای زمستونی بردیا و انواع غذاهای کمکی فریز شده) رو بستیم و راهی شدیم... اینجا: گردنه ی آوج...   صبح روز شنبه...   واااااااااااااااااای  هوا بس نا جوانمردانه سرد بود انقدر سرد که بردیا فقط از پشت شیشه برف رو تماشا میکرد.... ولی بعد از کلی شال و کلاه کردن بردیا رفت حیاط... بردیا و مامانش در سرمای ١٠درجه زیر صفر همدان نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری ...
25 دی 1390
1